تبلیغات
سعی کن عظمت در نگاه تو باشد نه به ان چیز که می نگری بلاگ خاطره ها

بلاگ خاطره ها

 

سلام دوستان خوبم.

سلام. خاطره ها تونو بفرستین به ایمیل . در ضمن میتونین سرنوشت یا یک تجربه از زندگیتون حالا چی تلخ چه شیرین بفرستین تا برای دیگران مفید باشه.

                   ممنون منتظر حضور گرمتون هستم...ا


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه 17 مرداد 1388ساعت02:09 ب.ظتوسط RoXAnA | | نظرات()

خاطره ای که می خواهم براتون تعریف کنم مربوط می شه به 2 سال قبل و مال زمانیه که در طالقان کار می کردم.اونجا یه پروژه 2000 هکتاری انجام دادیم.
ماجرا از اون جایی شروع می شه که من و همکارم قرار بود اون روز چند تا ایستگاه رو جی پی اس یزنیم.
اول صبح بود و هوا کمی سرد بود.خورشید هنوز پشت کوه های بلند خودشو مخفی کرده بود و طبق معمول یک مه صبح گاهی که با طلوع خورشید از بین می رفت همه جا رو پوشونده بود.
ایستگاهی که من باید روی آن می رفتم بالای یه تپه کوچیک قرار داشت.بعد از اینکه از تپه بالا رفتم و جی پی اس رو مستقر کردم کار رو شروع کردیم.بعد از این مرحله زمان زیادی دارید و به اصطلاح یه زنگ تفریح در کوهستان داریم.
طبق معمول در این شرایط فکر مشکلات زندگی به سراغ آدم میاد که رهایی از اون خیلی سخته خلاصه در همین عوالم بودیم که صدای پارس چند سگ رو شنیدم که به طرز وحشتناکی لرزه براندام هر خلق اللهی میندازه.
به پایین تپه که نگاه کردم دیدم چند سگ وحشی دارن به طرز فجیعی به طرف بالای تپه میان و من فقط چند لحظه فرصت برای تصمیم گیری داشتم.
خوشبختانه یک درخت در نزدیکی ایستگاه بود که بلافاصله از اون بالا رفتم البته به سختی سگ ها به بالای تپه رسیدند 3 تا بودن .من خودمو اون بالا جاگیر کردم و دعا می کردم که اونا نمی تونن از درخت بالا بیان.
سگ ها یه کم دور جی پی اس چرخیدند ولی خدا رو شکر کار زیادی به اون نداشتند وگرنه ممکن بود ترازش به هم بخوره و زحماتم هدر بره.
سگ ها دور درخت می چرخیدند وبرای من چنگ و دندون نشون می دادن و سعی می کردند از درخت بالا بیان ولی نمی تونستند و من خدا رو شکر می کردم.
از شانس بد من بی سیم موقع بالا رفتن از درخت از جیبم افتاد و من مجبور شدم تا بعد از ظهر اون بالا بمونم.
تا اینکه همکارانم که از برنگشتن من نگران شده بودند دنبالم اومدند.سگ ها با دیدن اونها فرار کردند و بلاخره پای من به روی زمین رسید.
این ماجرا تا مدت ها سوژه خنده همکاران و نقل مجالس بود.

نتیجه اخلاقی :
همیشه موبایل همراه داشته باشید یه وقت دیدید به درد خورد.
نقشه بردار نشید.
اگه شدید چه کاریه مثل بچه آدم برید یه جای درست و حسابی کار کنید.
چی میگی بابا جای درست و حسابی نیست چرا هست بگردی پیدا میشه !
گشتی نبود بازم بگرد پیدا می شه همون بقل مقلا رو بگرد.
بازم نبود؟ ای بی عرضه


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه 16 مرداد 1388ساعت05:21 ب.ظتوسط RoXAnA | | نظرات()

آقا اجازه! خسته ام از این همه فریب،
از های و هوی مردم این شهر نا نجیب.

آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند،
دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب.

آقا اجازه! باز به من طعنه می زنند
عاشق ندیده های پر از نفرت رقیب.

«شیرین»ی وجود مرا «تلخ» می کنند
«فرهاد»های کینه پرست پر از فریب!

آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،
«آدم» نمی شویم! بیا: ماجرای «سیب»!

باشد! سکوت می کنم اما خودت ببین..!
آقا اجازه! منتظرند اینهمه غریب....


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه 16 مرداد 1388ساعت05:12 ب.ظتوسط RoXAnA | | نظرات()